افسردگی شدید…Severe Depression

ژوئیه 15, 2016

Adobe Spark(14)گلی به مدت ۲۵ سال دچار افسردگی شدید بود و بیشتر وقتها فکر خودکشی کردن و مرگ را میکرد. هنگامی که کشیش الهام با او صحبت کرد او با صدای بسیار نحیف و ضعیف که بسختی شنیده میشد جواب او را می داد. کشیش الهام از گلی پرسید: «گلی جان آخرین باری که حمام کردی کی بود؟» گلی در جواب گفت»: «من نمی دانم، خیلی وقت پیش بود، بیاد نمی آرم…».
همسر او به کشیش الهام گفت که او دو تا روح خبیث در کنار تخت خوابش میبیند… در آن روز کشیش الهام با او صحبت کرد و پیغام نجات بخش انجیل را به او رسانید. او عیسی مسیح را به عنوان خداوند و نجات دهنده خود پذیرفت. در آن شب بعد از اینکه گلی با کشیش الهام دعای نجات را کرد،‌ خوابی دید. در خواب دید که در زندان است و به هر طرف که فرار میکند در بسته بود. و راهی برای فرار ندارد. در همان خواب او دید که تار عنکبوت تمامی خانه اش را در بر گرفته بطوریکه نمی توانست آنها را بکند و تمییز کند. در همان لحظه او نام عیسی مسیح را خوانده و از خواب بیدار میشود. از همان صبح او آزاد شده و دیگر داروهای افسردگی را مصرف نکرد.
بعداز چند روز، کشیش الهام با شوهر گولی و پسرش صحبت کرد . طبق معجزه ای که شده بود ، هر دو عیسی را به عنوان خداوند و نجات دهنده خود پذیرفته و بعدها دختر گلی نیز زندگی اش را به مسیح سپرد.

داستان واقعی بوده ولی به دلایل امنیتی اسامی و مکانها تغییر کرده است

برای برقراری ارتباط با مشاوران شبکه محبت روی این لینک کلیک کنید.

She was dealing with sever depression and sometimes was attacked with suicidal thoughts and spirit of death for more than two decades(about 22 to 25 years); when Pastor Elham spoke to her, it was as a person with a very weak voice from the bottom of a pit was answering. She asked her, «Goli jan when was the last time you take a shower?» «I do not know, long time ago, I do not recall…» .

Her husband said that he was seeing 2 demons around her bed…That night I shared the Gospel and prayed for her deliverance. She accepted Jesus as her Lord & Savior.

Her husband said that he was seeing 2 demons around her bed…That night I shared the Gospel and prayed for her deliverance. She accepted Jesus as her Lord & Savior. 

A few days later, Pastor Elham spoke to Goli’s husband and son. Due to this miracle both of them accepted Jesus as their Lord & Savior and later on Goli’s daughter dedicated her life to Jesus too

For Security reasons, the names and locations have been altered. The story is true, not fiction

Our counselors are available to talk to you – click here

Advertisements

از مرگ نمی ترسم!

ژانویه 27, 2016

از مرگ نمی ترسمرضا در در رشته موسیقی و هنر دانشگاه آزاد تحصیل میکرد. او بعد از چند سال در رشته خود بسیار موفق شده بطوریکه کنسرتهای متعدد با خوانندگان معروفی می داد. مادر رضا بر اثر بیماری سرطان فوت کرده و پدرش نیز چند سال بعد بر اثر ثانحه ای کشته شده بود. رضا می گوید: « من با خدا هیچ کاری نداشتم. از اینکه پدر و مادرم را از دست داده بودم، خیلی ازش ناراحت بودم. یکی از دوستانم به مسیح ایمان آورده بود و هر چند وقت یکبار با من در این باره صحبت می کرد ولی من از او خواهش می کردم که در مورد خدا و محبتش به هیچ عنوان با من صحبت نکند. می گفتم اینها همه دروغ است و بازی با کلمات می باشد. تا اینکه یک روز من دچار بیماری قلبی شدم و باز هم بیشتر خدا را مقصر می دانستم. حالم روز به روز بدتر می شد بطوریکه مجبور شدم داروهای بسیار زیادی مصرف کنم . داروها بسیار گران بودند. و بخاطر استرس فراوان و ترس از مرگ روز به روز احساس می کردم که حالم بدتر می شود. منزوی و افسرده شده بودم. یک روز دوباره دوستم به پیشم آمد و شروع کرد درباره محبت خدا، مسیح، مرگش بر روی صلیب، نجات و شفا از طریق او با من صحبت کردن. باز او را مسخره کردم ولی به من گفت: «یک خواهش دارم، الآن که در این شرایط هستی حداقل بخواه که تو را شفا دهد.» باز او را رد کردم. هنگامی که رفت تمامی فکرم با حرفهایش مشغول شده بود. اصلا نمی توانستم بخوابم. سه شب از صحبت هایمان گذشته بود و باز هم نمی توانستم بخوابم. می خواستم درباره این خدا بدانم ولی از طرفی هم دوست نداشتم بدانم. ولی به زبان آمده گفتم: «خدا، نمی دانم چی بگم. یک عالمه سوال دارم که چرا این بلاها سرم می آید. از مرگ می ترسم. می خواهم شفایم بدهی. یاور در مورد عیسی مسیح صحبت می کرد که می تواند شفا دهد. می خواهم من را شفا دهی عیسی. نه فقط جسما بلکه روحا. خواهشا من را از این تنفر از خودت آزاد کن و بگذار که محبت تو را بچشم.» بعد از این دعا یک لحظه احساس کردم روی زمین نیستم. خیلی سبک شده بودم انگار داشتم روی آسمان راه می رفتم. محبتش را چشیدم. آرامش او را دیدم. آزاد شده بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. از آن پس به بعد دیگر هیچ کلمه ای از بیماری قلبی نبود. شفا یافته بودم. بالاتر از اینها نجات او را دریافت کردم. از حال تا به ابد تا جان دارم او را خواهم پرستید.

داستان واقعی بوده ولی به دلایل امنیتی اسامی و مکانها تغییر کرده است.

برای برقراری ارتباط با مشاوران شبکه محبت روی این لینک کلیک کنید