آموزه گناه اولیه

آموزه گناه اولیه در الهیات مسیحی جایگاه بسیار مهم و اساسی را دارد که متاسفانه به آن اهمیت چندانی داده نمی شود. سورن کریکرگارد الهیات دان و فیلسوف دانمارکی قرن ۱۹ معتقد است که این آموزه جز اصول ایمان است و نه مسایل حاشیه ای. اما متاسفانه کلیسای امروز آشنایی چندان صحیح و عمیقی از این آموزه را ندارد و عمومأ نگاه ما به ایمان مسیحی و ساختار و آموزه های گوناگون بسیار ساده، سطحی و ابتدایی می باشد.

کلیسای خداوند به عنوان جماعت مقدسین و امتی که امور الهی بدیشان آشکار و حقایق آسمانی به آنها سپرده شده،  خوانده شده است تا در امور روحانی نظیر آنچه در فوق ذکر کردم تفکر کند ولی متاسفانه مطالعه در این امور به امکانی چون دانشگاههای الهیاتی و مجامع آکادمیک موکول گشته و مردان و زنان خدا در سطوح عمومی جامعه از دریافت تعالیم اصولی کلام در میزانی عمیقتر بی نصیب مانده اند. حقایقی که دانستن آنها ما را از بارهای سنگین مذهب گرایی آزاد می سازد. نه تنها تعالیم با ارزش و جانبخش خدا در کلیساها ارایه داده نمی شود حتی گاهأ ایماندار از جستجو و کنکاش در یادگیری آنها منع می گردد. بیاد می آورم در یکی از برنامه های تلویزیونی پرسشی از شبان مهمان که جهت پاسخگویی به سوالات بینندگان دعوت شده بود پرسیده شد، سوالی که در آن برنامه مطرح گردید در مورد چگونگی انتقال گناه آدم به همه انسانها بود و اینکه اصولأ گناه اولیه به چه معنی می باشد و پاسخی که در جواب به این سوال داده شد باعث حیرت و شگفتی من گردید. تعجب من در عدم توانایی شبان در پاسخ به این پرسش نبود هرچند انتظار می رود که معلم کتاب مقدس در مورد این آموزه دانش کافی برای تعلیم به جماعتش که از طرف روح قدوس خدا ناظر آن گماشته شده است داشته باشد اما حیرت من در پاسخی که در گریز از جواب به این سوال داده شد، بود. او گفت: «به چه علت توجه خود را به چیزهای منفی که شایسته توجه ما نیست جلب می کنیم و چرا بر نکات و مسایل مثبتی که شخص در مسیح دریافت می کند تمرکز نمی کنیم؟» آیا براستی این آموزه چنین ارزش پستی در الهیات مسیحی دارد که حتی شایسته نیست در مورد آن قدری تآمل کنیم؟ آموزه ای به این مهمی که به نوعی بنیاد سایر مباحث الهی را می نهد چگونه می تواند به امری ناچیز تبدیل گردد؟

درک صحیح از این آموزه، فهم و قدردانی ما را از نجاتی که مسیح برای ما تهیه کرده است عمیقتر می گرداند. بنظر من آموزه گناه اولیه نخستین قدم و خانه آغازین است تا چون کلیدی دروازه های بصیرت و آگاهی از سایر آموزه های مسیحی را برای ما بگشاید. دانشجویان در انتخاب برخی دروس ملزم بر مطالعه دروسی هستند که به عنوان پیش نیاز بر بعضی واحدها مقرر شده اند. این پیش نیازها مقدمه ای برای مطالعات پیشرفته می باشد که دانشجو را در جهتی صحیح و مشخص هدایت خواهد کرد. آموزه گناه اولیه می تواند در چنین نقشی دانش ما را در کلام خدا جهت بخشد.

یکی از سوالاتی که از اکثر معلمین کتاب مقدس پرسیده می شود در مورد آموزه امنیت ابدی می باشد، آیا یک ایماندار می تواند نجات خود را از دست دهد؟ مطمئنا اگر در مقام خادم در کلیسای خداوند مشغول می باشید، شاهد پرسش چنین سوالهایی بکرات بوده اید.اما برای پاسخ صحیح و اساسی به این سوال و پرسشهایی نظیر این می بایست به خانه اول برگشته و تعلیم کتاب مقدس را در این زمینه جویا گردیم.

تفکر در این موضوع ما را ناخواسته به تعمق در مورد مباحث فلسفی نیز سوق خواهد داد. که البته همانطور که حدس می زنید مشوقان مطالعه چنین مباحثی انگشت شمار می باشند. شاید ارسمس روتردام را بتوان پیشوای صاحبان چنین تفکری معرفی کرد که در قرن شانزدهم در کتاب خود در مورد اراده آزاد نظرات خود را به ثبت رسانده، اعلام کرده بود که الهیات دانان تنها طبقه شایسته تعمق در این خصوص هستند و ایمانداران عادی در کلیسا که در مقامهای خدمتی فعالیت نمی کنند می بایست از مسايلی نظیر این بدور باشند. مارتین لوتر اصلاحگر و رهبر نهضت پروتستان در پاسخ به ارسمس، کتابی را به قلم در می آورد به نام «اسارت اراده» که بنظر اکثر الهیات دانها بهترین اثر وی می باشد. او در نوشته های خود بی رحمانه به ارسمس و تفکرات او تاخته، گفته های وی را بی ارزش و پست اعلام می کند.

اما پس از پرداختن به اهمیت و با ارزش دانستن این آموزه در الهیات مسیحی اجازه بدهید به بررسی آن بپردازیم. هرگاه صحبت از گناه اولیه می کنیم اشاره ما به اولین گناهی که توسط انسان انجام شد یعنی گناه آدم و حوا نمی باشد، بلکه نتیجه گناه ایشان را «گناه اولیه» یا «تباهی کامل» در الهیات ریفورم می نامند. کالوین در کتاب خود «اصول ایمان مسیحی» اینگونه این آموزه را تعریف می کند.

«گناه اولیه طبیعت فاسد و گناه آلودی است که ما از آدم به ارث برده ایم، گناه اولیه آن فساد و تباهی است که به تمام وجود و عمق روح ما رخنه کرده است.آن، وضعیت اسفناکی که ما را لایق خشم و غضب خدا ساخته است، وضعیتی که منجر می گردد تا اعمال جسم را که کلام خدا در غلاطیان ۵: ۱۸ مطرح می کند بعمل بیارویم»

بسیاری این آموزه را دوست ندارند و خود نیز شخصأ در طی زندگی ایمانی خود جز یک مورد و آن هم توسط دکتر مهرداد فاتحی در برنامه تلویزیونی شاهد تدریس آن هرگز نبوده ام. بنظر بسیاری پس از شنیدن در مورد این تعلیم احساس خوبی پیدا نمی کنند و گمان می برند که چنین آموزه ای هرگز نمی تواند عادلانه باشد. آیا این عادلانه است که یک شخص گناه بکند و فرد دیگری نیز تاوان گناه وی را بپردازد؟ در ادامه صحبتهای خود به این مطلب نیز خواهم پرداخت و سعی در پاسخ آن خواهم داشت.

اگر تا به حال در کتابفروشیی برای خرید کتابی رفته باشد حتمی شاهد بخشی که شامل کتابهای بی شماری در مورد خودشناسی و کشف پتانسیل یا استعداد نهانی درون می باشد بوده اید. و اینکه در مقایسه با سایر قسمتهای کتاب فروشی تعداد مشتریان حاضر در آن بخش بسیار بیشتر است. انسان شیفته خویش است و در توهم یافتن نیکویی و حسن آسمانی در اعماق وجود نفس، مشغول خود می باشد. اما آموزه صحیح کتاب مقدسی در باب گناه اولیه و خودشناسی چنین امیدی را از ما منقطع بالکل قطع می سازد.

کالوین در کتاب خود مسیر روحانی یک ایماندار را در خودشناسی مسیحی چنین تحلیل می کند: در وحله اول باید وضعیت قبل از گناه و سقوط آدم را دانسته و فرصت از دست داده خود در باغ عدن را شناسایی کنیم؛ سپس موقعیت نامطلوب کنونی خود را که در شراکت در آدم دریافت کرده ایم، با وضعیت پیشین آدم مقایسه نماییم. چنین مقایسه ای مسلمأ ما را با وضعیت اسفناک خود روبرو ساخته باعث خواهد شد که از خویش قطع امید کنیم و برآمد چنین تنویری این خواهد بود که با فروتنی، حقیقت را بیان نماییم و این ما را مجبور خواهد ساخت تا برای نجات فریاد زده، نجاتی را که تنها خدا قادر به بخشیدن است را، از حق تعالی درخواست نماییم؛ نجاتی که پس از دریافت آن، با آگاهی از بی لیاقتی خود از تصاحب چنین برکت سماویی، ما را غرق شادی آسمانی خواهد کرد. بلی، آموزه صحیح و کتاب مقدسی گناه اولیه ما را متوجه نجات عظیمی خواهد ساخت که خود قادر به دریافت آن نیستیم. نجاتی که محض فیض به ما بخشیده می شود.

مباحثات الهیاتی بر سر آموزه گناه اولیه

مطمئنا هر کلیسایی به نوعی از آموزه گناه اولیه معتقد است، اما آنچه در اینجا تبدیل به بحث الهیاتی می گردد، درجه تباهی و تاثیر یافتگی ذات در نتیجه گناه آدم است و همانطور که پیشتر اشاره شد تعریف ما از این تعلیم جهت باورهای ایمانی ما را معین خواهد کرد. اگر با تاریخ مسیحیت و رشد الهیات مسیحی در کلیسای خداوند آشنایی داشته باشید حتمی با مباحثه الهیاتی که بین آگوستین و پلیجیوس که در قرن چهارم به وقوع پیوست آشنایی دارید.

راهب انگلیسی، پلیجیوس در عکس العمل به دعای معروف آگوستین که چنین می فرمود:

«احکام خود را به من بده و فیض ببخش تا آنها را به جا آورم» اعتراض کرده و مدعی شد که اگر مسولئیت روحانی و قوانین الهی از طرف خدا برای انسان وضع شده است، اینطور انتظار می رود که انسان قابلیت انجام این احکام را دارد و در غیر اینصورت خدا هرگز ما را مسئول رعایت قوانین الهی نمی کرد. از نظر پلیجیوس این عادلانه نیست که از انسانی که قابلیت انجام و قدرت رعایت احکام خدا را ندارد درخواست شود که مطیع آنها گردد.

حضور چنین ادعایی چندان در بین کلیساها غایب نیست و بسیاری معتقد بر چنین دیدگاهی هستند. غافل از اینکه وجود قوانین صرفأ به معنی قابلیت انسان در اطاعت آنها نیست بلکه برای تعریف رابطه ای که بین انسان و خدا وجود دارد، خالق ما که وجودی کامل، بی نقص و مقدس می باشد برای حفظ رابطه زنده و دو طرفه بین خود و مخلوقش و در همان حال برای در هماهنگی و انسجام بودن با ذات مطلق خود می بایست این قوانین را که انعکاس کاملیت ذات اوست بر انسان آشکار سازد.

او همینطور ادامه داده می گفت که با در نظر داشتن قدرت انسان در رسیدن به این کاملیت او به هیچ وجه احتیاج به دریافت فیض ندارد و هرچند فیض نقش تسریع کننده را در این رشد روحانی بازی خواهد کرد اما الزامأ ضروری نیست. اما پاسخ آگوستین در برابر این اعتراضات اینگونه بود که نه تنها فیض تسریع کننده اعمال ما است بلکه به این جهت که طبیعت انسانی ما سقوط کرده است،‌کاملأ ضروری می باشد. قوانین الهی که اکنون ملزم به اجرای آن هستیم، اصولی هستند که آدم در باغ عدن برای اطاعت از آنها خوانده شده بود اما هرچند نااطاعتی، وضعیت و قابلیت ما را تغییر داده است اما احکام به قوت خود پابرجا هستند.در ادامه مباحثات خود، پلیجیوس اعلام کرد که نه تنها انسان سقوط کرده و گناه آلود نیست بلکه انسان اصلأ نیکو به دنیا می آید. آیا این تعلیم به گوشهای شما آشنا نیست؟

آنچه پلیجیوس در این مناظره سعی در دفاع از آن را داشت اراده آزاد انسان بود. اراده آزادی که به نظر وی به هیچ وجه بخاطر گناه تحت تاثیر قرار نگرفته و جهت نیافته است. چنین طرز تفکر غیرکتاب مقدسی در سایر مکاتب نیز بوضوح دیده می شود. به عنوان مثال اسلام به معصومیت انسان اشاره کرده او را ذاتأ نیکو معرفی می کند. بسیاری از یهودیان اورتودکس نیز از چنین دیدگاهی بشدت دفاع می کنند. آریه کالپان که یک ربای اورتودکس یهودی است در مقاله ای تحت عنوان «چرا من مسیحی نیستم؟» در رد ایمان مسیحی در قسمتی از مقاله خود به رد آموزه گناه اولیه پرداخته چنین می نویسد: «یهودیان معتقد هستند که خود خدا قوانین را به ما بخشیده و از ما خواسته تا آنها را اطاعت کنیم و این مطلب به ما می آموزد که ما قابلیت و توانایی خدمت به خدا و انجام اراده او را داریم. این غیرقابل باور است که خدا به قوم خود تورات را بدهد اگر آنها قدرت اطاعت از احکام او را نمی داشتند. »

آگوستین در تشخیص و اشاره به وضعیت انسان پیش و پس از سقوط وی بسیار مشهور است. او می گوید که: آدم پیش از سقوط قابلیت گناه کردن را داشت، و همینطور قابلیت اینکه گناه نکند. او قابلیت مصونیت از خطا را نداشت. اما وضعیت انسان پس از سقوط به اینصورت است که ما قابلیت گناه نکردن را نداریم.

قرنها بعد جاناتان ادواردز الهیات دان بنام آمریکایی در رد چنین تفکری گفت که اگر این باور صحیح باشد یعنی اگر انسانها ذاتأ بدون گناه و با اراده آزاد بدنیا بیایند باید انتظار داشت که حدالقل نصف مردم دنیا بدون گناه و مصون از خطا زندگی بکنند. ولی همه ما می دانیم که در چنین دنیایی زندگی نمی کنیم.

برای اثبات حرف آگوستین و جاناتان ادواردز لازم نیست تا تلاش زیادی انجام دهیم تنها کافی است کودکی را نظاره کنیم. کودک انسانی از همان سنین پایین با گناه آشنا است. ما هرگز نیاز نداریم تا به بچه ای دروغ گفتن، حسادت و غرور را یاد بدهیم چون این اعمال را هر کودکی به شکل طبیعی و بدون استاد و معلمی به انجام می رساند. آنچه به کودک باید آموخت نیکویی و تقدس است، یعنی آنچه طبیعت و ذات او با آن بیگانه می باشد.

آنچه آگوستین سعی داشت تا بیان کند این بود که انسان بخاطر گناه کردن گناهکار نیست بلکه چون گناهکار است گناه می کند. ما از رحم مادر گناهکار بدنیا می آییم.

در نهایت شورای کارتج در سال ۴۱۸ اعلام کرد که دیدگاه پلیجیوس اشتباه بوده و با اصول کلام کاملأ مغایرت دارد. پس از اینکه او از جهان می رود یکبار دیگر در شورای افسس در سال ۴۳۱ بعد از میلاد تعالیم وی مردود اعلام می گردد و لازم به ذکر است که شوراتی ترنت در قرن شانزدهم بر هر دو شورای پیشیشن و نتایج تصمیم گیری آنها را در این خصوص مهر تایید می زند. بنابراین نخستین دیدگاهی که کلیسا با آن برای بار اول در تعالیم خود مواجه شد، به روح خداوند تمییز داده و در نهایت رد کرد. این دیدگاه، به نظریه پلیجین در تاریخ کلیسا معروف است.

اما پس از مرگ پلیجیوس تعالیم کاذب وی از بین نرفت. هر وقت تعلیم شخصی از طرف کلیسا به عنوان بدعت شناخته می شد ایشان از کلیسا جدا شده و ایمانداران ارتباط خود را با این گروه قطع می کردند، اما معلمین کذبه خارج از کلیسا به ترویج باورهای خود ادامه داده پیروان جدیدی را به جمع خود اضافه می کردند. بنابراین این فرقه ها به رشد خود خارج از کلیسا کماکان ادامه می دادند و این اتفاقی بود که برای مریدان پلیجیوس افتاد. پس از یک نسل این تعلیم در قالب دیگری به سراغ کلیسا آمد، اما اینبار با تغییرات جدیدی نمایان شد و این خود فرصتی را به گروه دیگری بخشید که با چنین آموزه های کاذبی دست دوستی دراز کنند. راهبانی چون کسین و وینست لرینز جز این افراد بودند. آنان در تایید «جدیت گناه» با آگوستین هم عقیده بوده اما با این آموزه که اراده انسان بجهت گناه تاثیر پذیرفته است چندان موافق نبودند؛ هرچند آموزه گناه اولیه هسته مرکزی بحث بوده اما در حاشیه مسائل مهم دیگری نیز نقش اساسی را بازی می کردند، مباحثی چون نقش فیض در انسان گناهکار، برگزیدگی و غیره. این گروه که به نیمه-پلیجین ها ملقب شدند اظهار می داشتند که انسان جدا از فیض ماروالطبیعه خدا نمی تواند نجات یابد ولی با این حال انسان در اسارت گناه نبوده و تباهی و فساد ذات او بعلت گناه کامل نمی باشد. انسان بدون دریافت فیض قادر است تا قدم اول را بطرف نجات و پذیرش آن بردارد. انسان تضیعف گشته و شاید به نوعی بیمار است ولی هرگز قابلیت خود را از دست نداده است. ایشان ادامه داده می گفتند که هرگاه خدا در انسان نیکویی، تمایل و اشتیاقی را ببیند او برای نجاتش دست بکار شده به او کمک می کند به طرف نجات حرکت کرده، رستگار گردد. در این دیدگاه انسان پیش قدم است و خدا در برابر تصمیم گیری ما برای نجات او عکس العمل نشان می دهد. به قولی خدا به کسانی کمک می کند که به خود کمک می کنند.

در برابر چنین آموزه ای دیدگاه کالونیزم که با آگوستین هم عقیده است اعلام می کند که نجات و فدیه بشر تمامأ نتیجه فیض خدا بوده و انسان سقوط کرده در ذات گناهکار و فاسد خود قدرت، توانایی و قابلیت پیروی خدا را ندارد. انسان سقوط کرده در وحله اول نیاز به تنویر روحانی، و مدد الهی و فیض آسمانی دارد تا در نتیجه قادر به درک حقایق روحانی باشد. به قولی نجات و فدیه بشر عملی است که خدا بتنهایی انجام می دهد.

از زمان آرمنیوس که دیدگاه آرمنین در اعتراض بر باورهای اصلاحگران مسیحی (ریفورمیشن) مطرح شد این آموزه یکی از نکاتی بود که بار دیگر بر روی صحنه آمد. که البته بخش عمده ای از کلیساهای کنونی چنین باوری را به عاریه گرفته اند. دیدگاه آرمنین مرتبأ از طرف کالونیستها متهم به پیروی تعالیم پلیجیوس می گردد و البته چنین تفکری کاملأ اشتباه است اما این را نیز باید اعتراف کرد که هرچند نمی توان آرمنینیزم در کل پلیجوین خطاب کرد اما مطمئن بدون تاثیر از این دیدگاه نبوده است. برخلاف دیدگاه آگوستین و البته کالوین، آرمنین ها معتقد هستند که نجات انسان تلفیقی است از فیض خدا و ایمان و اطاعت او.

نوشته: ادوین کشیش آبنوس

……………………………………….

منابع:

چرا آرمنین نیستم: روبرت پطرسن، مایکل ویلیامز  IVP:2004

الهایت ریفورم چیست؟: آر سی اسپرول  Bakerbooks:  1997

الهیات سیستماتیک: لویئس برکهاف

اصول اساسی ایمان مسیحی: جان کالوین

گناه اولیه: نوشته : هنری بلاچر  IVP, 1997

مباحثه کالونیزم؛ دو دیدگاه بر پنج نکته کالونیزم:  جیمز وایت و دیو هانت  Multnomah : 2004

Advertisements

2 پاسخ برای آموزه گناه اولیه

  1. فیلیپ می‌گوید:

    نوشتار بسیار ارزشمندی بو.
    بسیار استفاده بردم.

  2. mohabattv می‌گوید:

    ممنون فلیپ عزیز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: