مشخصات فرکانس جدید تلویزیون محبت

ژانویه 7, 2010

قابل توجه بینندگان تلویزیون محبت

بدینوسیله به اطلاع می رساند که برنامه های تلویزیون محبت از تاریخ دوشنبه ۱۲ بهمن برابر با اول فوریه ۲۰۱۰ فقط ازطریق ماهواره هاتبرد ۶ با مشخصاتی که در این ویدیو دیده میشود قابل دریافت می باشد.  همچنین برنامه های تلویزیون محبت را می توانید از شبکه اینترنتی این کانال مشاهده نمایید


شعر پرواز از بیننده گرامی، مانی

دسامبر 28, 2009

سنگ ریزهای تیره را می شمارم
قلبم را در تلاطم زمانه
با همه تیك تاك اتاق
نرمی صدای آهنگ تو را می شنوم
سنگ فرش های كوچه های تنها
در پس آن همه نیستی
من را زاییده تو می كند
گر چه حقیرم ولی به تو پناه می آورم
ای تو كه همه خود را در من گذاردی
می خوانم نام تو را كه نیكویی
من زاده ی یك ابر تیره هستم
و تا بی نهایت به امید تو می مانم
سخت را زیبا می دانم
و تیره را سپید می خوانم
و تنها در آرزوی حیات جاودان
در روزنه های نیمه شب
با خود صدای تو را زمزمه می كنم
كاش در پس این همه جفاتو آغوش باز كنی

و فرزند خود را در آسمان سكنی گزینی

دردها را لمس می كنم
تا تو را حس كنم
و در این وادیه
در طلوع صبح دیگر
برای آرزوی قاصدك لحظه ها
نامت را پرنده مهاجر بخوانم
تو بر من باشی
و من با نام تو پرواز كنم
چه زیباست!
زیبا نامیدن پرواز مهاجر
بال زدن در اوج نا امیدی
تا رسیدن به قله شادی
نگاه ابرهای آبی
در این بخت آزمایی
شكست را می شنویم
ولی سكوت را زیبا می خوانیم
می مانیم
در این همه ماندن
باز هم تنها با تو می مانیم
تو كه زنده ای

و مسیح نامیده شدی


میلاد مسیح بر شما مبارک باد – Merry Christmas

دسامبر 22, 2009

از طرف کادر فنی تلویزیون محبت، میلاد منجی عالم را به شما عزیزان تبریک میگوییم


آموزه گناه اولیه

دسامبر 12, 2009

آموزه گناه اولیه در الهیات مسیحی جایگاه بسیار مهم و اساسی را دارد که متاسفانه به آن اهمیت چندانی داده نمی شود. سورن کریکرگارد الهیات دان و فیلسوف دانمارکی قرن ۱۹ معتقد است که این آموزه جز اصول ایمان است و نه مسایل حاشیه ای. اما متاسفانه کلیسای امروز آشنایی چندان صحیح و عمیقی از این آموزه را ندارد و عمومأ نگاه ما به ایمان مسیحی و ساختار و آموزه های گوناگون بسیار ساده، سطحی و ابتدایی می باشد.

کلیسای خداوند به عنوان جماعت مقدسین و امتی که امور الهی بدیشان آشکار و حقایق آسمانی به آنها سپرده شده،  خوانده شده است تا در امور روحانی نظیر آنچه در فوق ذکر کردم تفکر کند ولی متاسفانه مطالعه در این امور به امکانی چون دانشگاههای الهیاتی و مجامع آکادمیک موکول گشته و مردان و زنان خدا در سطوح عمومی جامعه از دریافت تعالیم اصولی کلام در میزانی عمیقتر بی نصیب مانده اند. حقایقی که دانستن آنها ما را از بارهای سنگین مذهب گرایی آزاد می سازد. نه تنها تعالیم با ارزش و جانبخش خدا در کلیساها ارایه داده نمی شود حتی گاهأ ایماندار از جستجو و کنکاش در یادگیری آنها منع می گردد. بیاد می آورم در یکی از برنامه های تلویزیونی پرسشی از شبان مهمان که جهت پاسخگویی به سوالات بینندگان دعوت شده بود پرسیده شد، سوالی که در آن برنامه مطرح گردید در مورد چگونگی انتقال گناه آدم به همه انسانها بود و اینکه اصولأ گناه اولیه به چه معنی می باشد و پاسخی که در جواب به این سوال داده شد باعث حیرت و شگفتی من گردید. تعجب من در عدم توانایی شبان در پاسخ به این پرسش نبود هرچند انتظار می رود که معلم کتاب مقدس در مورد این آموزه دانش کافی برای تعلیم به جماعتش که از طرف روح قدوس خدا ناظر آن گماشته شده است داشته باشد اما حیرت من در پاسخی که در گریز از جواب به این سوال داده شد، بود. او گفت: “به چه علت توجه خود را به چیزهای منفی که شایسته توجه ما نیست جلب می کنیم و چرا بر نکات و مسایل مثبتی که شخص در مسیح دریافت می کند تمرکز نمی کنیم؟” آیا براستی این آموزه چنین ارزش پستی در الهیات مسیحی دارد که حتی شایسته نیست در مورد آن قدری تآمل کنیم؟ آموزه ای به این مهمی که به نوعی بنیاد سایر مباحث الهی را می نهد چگونه می تواند به امری ناچیز تبدیل گردد؟

درک صحیح از این آموزه، فهم و قدردانی ما را از نجاتی که مسیح برای ما تهیه کرده است عمیقتر می گرداند. بنظر من آموزه گناه اولیه نخستین قدم و خانه آغازین است تا چون کلیدی دروازه های بصیرت و آگاهی از سایر آموزه های مسیحی را برای ما بگشاید. دانشجویان در انتخاب برخی دروس ملزم بر مطالعه دروسی هستند که به عنوان پیش نیاز بر بعضی واحدها مقرر شده اند. این پیش نیازها مقدمه ای برای مطالعات پیشرفته می باشد که دانشجو را در جهتی صحیح و مشخص هدایت خواهد کرد. آموزه گناه اولیه می تواند در چنین نقشی دانش ما را در کلام خدا جهت بخشد.

یکی از سوالاتی که از اکثر معلمین کتاب مقدس پرسیده می شود در مورد آموزه امنیت ابدی می باشد، آیا یک ایماندار می تواند نجات خود را از دست دهد؟ مطمئنا اگر در مقام خادم در کلیسای خداوند مشغول می باشید، شاهد پرسش چنین سوالهایی بکرات بوده اید.اما برای پاسخ صحیح و اساسی به این سوال و پرسشهایی نظیر این می بایست به خانه اول برگشته و تعلیم کتاب مقدس را در این زمینه جویا گردیم.

تفکر در این موضوع ما را ناخواسته به تعمق در مورد مباحث فلسفی نیز سوق خواهد داد. که البته همانطور که حدس می زنید مشوقان مطالعه چنین مباحثی انگشت شمار می باشند. شاید ارسمس روتردام را بتوان پیشوای صاحبان چنین تفکری معرفی کرد که در قرن شانزدهم در کتاب خود در مورد اراده آزاد نظرات خود را به ثبت رسانده، اعلام کرده بود که الهیات دانان تنها طبقه شایسته تعمق در این خصوص هستند و ایمانداران عادی در کلیسا که در مقامهای خدمتی فعالیت نمی کنند می بایست از مسايلی نظیر این بدور باشند. مارتین لوتر اصلاحگر و رهبر نهضت پروتستان در پاسخ به ارسمس، کتابی را به قلم در می آورد به نام «اسارت اراده» که بنظر اکثر الهیات دانها بهترین اثر وی می باشد. او در نوشته های خود بی رحمانه به ارسمس و تفکرات او تاخته، گفته های وی را بی ارزش و پست اعلام می کند.

اما پس از پرداختن به اهمیت و با ارزش دانستن این آموزه در الهیات مسیحی اجازه بدهید به بررسی آن بپردازیم. هرگاه صحبت از گناه اولیه می کنیم اشاره ما به اولین گناهی که توسط انسان انجام شد یعنی گناه آدم و حوا نمی باشد، بلکه نتیجه گناه ایشان را «گناه اولیه» یا «تباهی کامل» در الهیات ریفورم می نامند. کالوین در کتاب خود «اصول ایمان مسیحی» اینگونه این آموزه را تعریف می کند.

“گناه اولیه طبیعت فاسد و گناه آلودی است که ما از آدم به ارث برده ایم، گناه اولیه آن فساد و تباهی است که به تمام وجود و عمق روح ما رخنه کرده است.آن، وضعیت اسفناکی که ما را لایق خشم و غضب خدا ساخته است، وضعیتی که منجر می گردد تا اعمال جسم را که کلام خدا در غلاطیان ۵: ۱۸ مطرح می کند بعمل بیارویم”

بسیاری این آموزه را دوست ندارند و خود نیز شخصأ در طی زندگی ایمانی خود جز یک مورد و آن هم توسط دکتر مهرداد فاتحی در برنامه تلویزیونی شاهد تدریس آن هرگز نبوده ام. بنظر بسیاری پس از شنیدن در مورد این تعلیم احساس خوبی پیدا نمی کنند و گمان می برند که چنین آموزه ای هرگز نمی تواند عادلانه باشد. آیا این عادلانه است که یک شخص گناه بکند و فرد دیگری نیز تاوان گناه وی را بپردازد؟ در ادامه صحبتهای خود به این مطلب نیز خواهم پرداخت و سعی در پاسخ آن خواهم داشت.

اگر تا به حال در کتابفروشیی برای خرید کتابی رفته باشد حتمی شاهد بخشی که شامل کتابهای بی شماری در مورد خودشناسی و کشف پتانسیل یا استعداد نهانی درون می باشد بوده اید. و اینکه در مقایسه با سایر قسمتهای کتاب فروشی تعداد مشتریان حاضر در آن بخش بسیار بیشتر است. انسان شیفته خویش است و در توهم یافتن نیکویی و حسن آسمانی در اعماق وجود نفس، مشغول خود می باشد. اما آموزه صحیح کتاب مقدسی در باب گناه اولیه و خودشناسی چنین امیدی را از ما منقطع بالکل قطع می سازد.

کالوین در کتاب خود مسیر روحانی یک ایماندار را در خودشناسی مسیحی چنین تحلیل می کند: در وحله اول باید وضعیت قبل از گناه و سقوط آدم را دانسته و فرصت از دست داده خود در باغ عدن را شناسایی کنیم؛ سپس موقعیت نامطلوب کنونی خود را که در شراکت در آدم دریافت کرده ایم، با وضعیت پیشین آدم مقایسه نماییم. چنین مقایسه ای مسلمأ ما را با وضعیت اسفناک خود روبرو ساخته باعث خواهد شد که از خویش قطع امید کنیم و برآمد چنین تنویری این خواهد بود که با فروتنی، حقیقت را بیان نماییم و این ما را مجبور خواهد ساخت تا برای نجات فریاد زده، نجاتی را که تنها خدا قادر به بخشیدن است را، از حق تعالی درخواست نماییم؛ نجاتی که پس از دریافت آن، با آگاهی از بی لیاقتی خود از تصاحب چنین برکت سماویی، ما را غرق شادی آسمانی خواهد کرد. بلی، آموزه صحیح و کتاب مقدسی گناه اولیه ما را متوجه نجات عظیمی خواهد ساخت که خود قادر به دریافت آن نیستیم. نجاتی که محض فیض به ما بخشیده می شود.

مباحثات الهیاتی بر سر آموزه گناه اولیه

مطمئنا هر کلیسایی به نوعی از آموزه گناه اولیه معتقد است، اما آنچه در اینجا تبدیل به بحث الهیاتی می گردد، درجه تباهی و تاثیر یافتگی ذات در نتیجه گناه آدم است و همانطور که پیشتر اشاره شد تعریف ما از این تعلیم جهت باورهای ایمانی ما را معین خواهد کرد. اگر با تاریخ مسیحیت و رشد الهیات مسیحی در کلیسای خداوند آشنایی داشته باشید حتمی با مباحثه الهیاتی که بین آگوستین و پلیجیوس که در قرن چهارم به وقوع پیوست آشنایی دارید.

راهب انگلیسی، پلیجیوس در عکس العمل به دعای معروف آگوستین که چنین می فرمود:

«احکام خود را به من بده و فیض ببخش تا آنها را به جا آورم» اعتراض کرده و مدعی شد که اگر مسولئیت روحانی و قوانین الهی از طرف خدا برای انسان وضع شده است، اینطور انتظار می رود که انسان قابلیت انجام این احکام را دارد و در غیر اینصورت خدا هرگز ما را مسئول رعایت قوانین الهی نمی کرد. از نظر پلیجیوس این عادلانه نیست که از انسانی که قابلیت انجام و قدرت رعایت احکام خدا را ندارد درخواست شود که مطیع آنها گردد.

حضور چنین ادعایی چندان در بین کلیساها غایب نیست و بسیاری معتقد بر چنین دیدگاهی هستند. غافل از اینکه وجود قوانین صرفأ به معنی قابلیت انسان در اطاعت آنها نیست بلکه برای تعریف رابطه ای که بین انسان و خدا وجود دارد، خالق ما که وجودی کامل، بی نقص و مقدس می باشد برای حفظ رابطه زنده و دو طرفه بین خود و مخلوقش و در همان حال برای در هماهنگی و انسجام بودن با ذات مطلق خود می بایست این قوانین را که انعکاس کاملیت ذات اوست بر انسان آشکار سازد.

او همینطور ادامه داده می گفت که با در نظر داشتن قدرت انسان در رسیدن به این کاملیت او به هیچ وجه احتیاج به دریافت فیض ندارد و هرچند فیض نقش تسریع کننده را در این رشد روحانی بازی خواهد کرد اما الزامأ ضروری نیست. اما پاسخ آگوستین در برابر این اعتراضات اینگونه بود که نه تنها فیض تسریع کننده اعمال ما است بلکه به این جهت که طبیعت انسانی ما سقوط کرده است،‌کاملأ ضروری می باشد. قوانین الهی که اکنون ملزم به اجرای آن هستیم، اصولی هستند که آدم در باغ عدن برای اطاعت از آنها خوانده شده بود اما هرچند نااطاعتی، وضعیت و قابلیت ما را تغییر داده است اما احکام به قوت خود پابرجا هستند.در ادامه مباحثات خود، پلیجیوس اعلام کرد که نه تنها انسان سقوط کرده و گناه آلود نیست بلکه انسان اصلأ نیکو به دنیا می آید. آیا این تعلیم به گوشهای شما آشنا نیست؟

آنچه پلیجیوس در این مناظره سعی در دفاع از آن را داشت اراده آزاد انسان بود. اراده آزادی که به نظر وی به هیچ وجه بخاطر گناه تحت تاثیر قرار نگرفته و جهت نیافته است. چنین طرز تفکر غیرکتاب مقدسی در سایر مکاتب نیز بوضوح دیده می شود. به عنوان مثال اسلام به معصومیت انسان اشاره کرده او را ذاتأ نیکو معرفی می کند. بسیاری از یهودیان اورتودکس نیز از چنین دیدگاهی بشدت دفاع می کنند. آریه کالپان که یک ربای اورتودکس یهودی است در مقاله ای تحت عنوان «چرا من مسیحی نیستم؟» در رد ایمان مسیحی در قسمتی از مقاله خود به رد آموزه گناه اولیه پرداخته چنین می نویسد: «یهودیان معتقد هستند که خود خدا قوانین را به ما بخشیده و از ما خواسته تا آنها را اطاعت کنیم و این مطلب به ما می آموزد که ما قابلیت و توانایی خدمت به خدا و انجام اراده او را داریم. این غیرقابل باور است که خدا به قوم خود تورات را بدهد اگر آنها قدرت اطاعت از احکام او را نمی داشتند. »

آگوستین در تشخیص و اشاره به وضعیت انسان پیش و پس از سقوط وی بسیار مشهور است. او می گوید که: آدم پیش از سقوط قابلیت گناه کردن را داشت، و همینطور قابلیت اینکه گناه نکند. او قابلیت مصونیت از خطا را نداشت. اما وضعیت انسان پس از سقوط به اینصورت است که ما قابلیت گناه نکردن را نداریم.

قرنها بعد جاناتان ادواردز الهیات دان بنام آمریکایی در رد چنین تفکری گفت که اگر این باور صحیح باشد یعنی اگر انسانها ذاتأ بدون گناه و با اراده آزاد بدنیا بیایند باید انتظار داشت که حدالقل نصف مردم دنیا بدون گناه و مصون از خطا زندگی بکنند. ولی همه ما می دانیم که در چنین دنیایی زندگی نمی کنیم.

برای اثبات حرف آگوستین و جاناتان ادواردز لازم نیست تا تلاش زیادی انجام دهیم تنها کافی است کودکی را نظاره کنیم. کودک انسانی از همان سنین پایین با گناه آشنا است. ما هرگز نیاز نداریم تا به بچه ای دروغ گفتن، حسادت و غرور را یاد بدهیم چون این اعمال را هر کودکی به شکل طبیعی و بدون استاد و معلمی به انجام می رساند. آنچه به کودک باید آموخت نیکویی و تقدس است، یعنی آنچه طبیعت و ذات او با آن بیگانه می باشد.

آنچه آگوستین سعی داشت تا بیان کند این بود که انسان بخاطر گناه کردن گناهکار نیست بلکه چون گناهکار است گناه می کند. ما از رحم مادر گناهکار بدنیا می آییم.

در نهایت شورای کارتج در سال ۴۱۸ اعلام کرد که دیدگاه پلیجیوس اشتباه بوده و با اصول کلام کاملأ مغایرت دارد. پس از اینکه او از جهان می رود یکبار دیگر در شورای افسس در سال ۴۳۱ بعد از میلاد تعالیم وی مردود اعلام می گردد و لازم به ذکر است که شوراتی ترنت در قرن شانزدهم بر هر دو شورای پیشیشن و نتایج تصمیم گیری آنها را در این خصوص مهر تایید می زند. بنابراین نخستین دیدگاهی که کلیسا با آن برای بار اول در تعالیم خود مواجه شد، به روح خداوند تمییز داده و در نهایت رد کرد. این دیدگاه، به نظریه پلیجین در تاریخ کلیسا معروف است.

اما پس از مرگ پلیجیوس تعالیم کاذب وی از بین نرفت. هر وقت تعلیم شخصی از طرف کلیسا به عنوان بدعت شناخته می شد ایشان از کلیسا جدا شده و ایمانداران ارتباط خود را با این گروه قطع می کردند، اما معلمین کذبه خارج از کلیسا به ترویج باورهای خود ادامه داده پیروان جدیدی را به جمع خود اضافه می کردند. بنابراین این فرقه ها به رشد خود خارج از کلیسا کماکان ادامه می دادند و این اتفاقی بود که برای مریدان پلیجیوس افتاد. پس از یک نسل این تعلیم در قالب دیگری به سراغ کلیسا آمد، اما اینبار با تغییرات جدیدی نمایان شد و این خود فرصتی را به گروه دیگری بخشید که با چنین آموزه های کاذبی دست دوستی دراز کنند. راهبانی چون کسین و وینست لرینز جز این افراد بودند. آنان در تایید “جدیت گناه” با آگوستین هم عقیده بوده اما با این آموزه که اراده انسان بجهت گناه تاثیر پذیرفته است چندان موافق نبودند؛ هرچند آموزه گناه اولیه هسته مرکزی بحث بوده اما در حاشیه مسائل مهم دیگری نیز نقش اساسی را بازی می کردند، مباحثی چون نقش فیض در انسان گناهکار، برگزیدگی و غیره. این گروه که به نیمه-پلیجین ها ملقب شدند اظهار می داشتند که انسان جدا از فیض ماروالطبیعه خدا نمی تواند نجات یابد ولی با این حال انسان در اسارت گناه نبوده و تباهی و فساد ذات او بعلت گناه کامل نمی باشد. انسان بدون دریافت فیض قادر است تا قدم اول را بطرف نجات و پذیرش آن بردارد. انسان تضیعف گشته و شاید به نوعی بیمار است ولی هرگز قابلیت خود را از دست نداده است. ایشان ادامه داده می گفتند که هرگاه خدا در انسان نیکویی، تمایل و اشتیاقی را ببیند او برای نجاتش دست بکار شده به او کمک می کند به طرف نجات حرکت کرده، رستگار گردد. در این دیدگاه انسان پیش قدم است و خدا در برابر تصمیم گیری ما برای نجات او عکس العمل نشان می دهد. به قولی خدا به کسانی کمک می کند که به خود کمک می کنند.

در برابر چنین آموزه ای دیدگاه کالونیزم که با آگوستین هم عقیده است اعلام می کند که نجات و فدیه بشر تمامأ نتیجه فیض خدا بوده و انسان سقوط کرده در ذات گناهکار و فاسد خود قدرت، توانایی و قابلیت پیروی خدا را ندارد. انسان سقوط کرده در وحله اول نیاز به تنویر روحانی، و مدد الهی و فیض آسمانی دارد تا در نتیجه قادر به درک حقایق روحانی باشد. به قولی نجات و فدیه بشر عملی است که خدا بتنهایی انجام می دهد.

از زمان آرمنیوس که دیدگاه آرمنین در اعتراض بر باورهای اصلاحگران مسیحی (ریفورمیشن) مطرح شد این آموزه یکی از نکاتی بود که بار دیگر بر روی صحنه آمد. که البته بخش عمده ای از کلیساهای کنونی چنین باوری را به عاریه گرفته اند. دیدگاه آرمنین مرتبأ از طرف کالونیستها متهم به پیروی تعالیم پلیجیوس می گردد و البته چنین تفکری کاملأ اشتباه است اما این را نیز باید اعتراف کرد که هرچند نمی توان آرمنینیزم در کل پلیجوین خطاب کرد اما مطمئن بدون تاثیر از این دیدگاه نبوده است. برخلاف دیدگاه آگوستین و البته کالوین، آرمنین ها معتقد هستند که نجات انسان تلفیقی است از فیض خدا و ایمان و اطاعت او.

نوشته: ادوین کشیش آبنوس

……………………………………….

منابع:

چرا آرمنین نیستم: روبرت پطرسن، مایکل ویلیامز  IVP:2004

الهایت ریفورم چیست؟: آر سی اسپرول  Bakerbooks:  1997

الهیات سیستماتیک: لویئس برکهاف

اصول اساسی ایمان مسیحی: جان کالوین

گناه اولیه: نوشته : هنری بلاچر  IVP, 1997

مباحثه کالونیزم؛ دو دیدگاه بر پنج نکته کالونیزم:  جیمز وایت و دیو هانت  Multnomah : 2004


مسحیت آلوده به ناستیسیزم: عرفان مسیحی

نوامبر 19, 2009

مسحیت آلوده به ناستیسیزم: عرفان مسیحی

مسحیت آلوده به ناستیسیزم

هر نوزاد انسانی پس از تولد بعلت ضعف و ناتوانی، می باید در نگاهبانی و پرستاری انسانهای بالغ قرار گیرد تا اینکه به سنی برسد که خود توانایی زندگی مستقلانه را داشته باشد، در غیراینصورت در همان ساعات نخستین تولد از جهان خواهد رفت. اما کلیسای مسیح از زمان تولد خود، هنگامی که تنها طفلی کوچک بود، چون یک بزرگسال به استقبال شرارت روزگار رفته و به فیض آنکسی که به او حیات بخشیده تا به امروز در پیروزی الهی به رشد خود ادامه داده است. گفته شده است یکی از دلایل سقوط آدولف هیتلر، جنگیدن او در چند جبهه مختلف بصورت همزنان بوده است. کلیسای مسیح نیز از زمان تولدش تاکنون و مطمنآ تا زمان ظهور نجات دهنده ما عیسی مسیح، همیشه در دو جبهه متفاوت در نبرد بوده و خواهد بود. نخستین جبهه، جنگ با مخالفینی است که آشکارا بر علیه ایمان مسیحی ایستاده قصد نابودی ایمانداران و باور آنها را دارند.مبارزه و مقاومت در این جبهه خونین که به قیمت جان میلیونها ایماندار مسیحی تا به امروز تمام شده است، با وجود بی وقفه و بی رحمانه بودن آن، دور از انتظار نمی باشد. در این نبرد دشمن مریی و قابل تشخیص و مقابله است. همانطور که در قرون اول، یهودیان متعصب و امپراطوری خون آشام روم در جفای ایمانداران آرام و قرار نداشتند. عکس العمل کلیسا در این شرایط کاملأ مشخص بوده، بسیاری موطن خویش را برای حفظ جان خود و ادامه ایمان خویش به قصد سرزمینهای دیگر ترک کردند. به همین صورت نیز امروز بسیاری، از کشورهایی که قصد آزار رساندن به ایمانداران را دارند به دیار آزادتری مهاجرت می کنند.

اما جبهه دومی که کلیسا در جنگ در آن مشغول است و معمولآ رويت نمی شود و بدیدگان بسیاری وجود خارجی ندارد، در داخل کلیسا است. تعالیم کاذبی که چون غده مرگ آور سرطانی در بدن کلیسا رخنه کرده، عزم به نابودی و از پای در آوردن او را از داخل دارد. دشواری و چالش این نبرد این است که دشمن لباس نیروهای خودی را برتن کرده و خویش را چون یکی از ما آرایش کرده است. این دشمن چون مخالفین اولین قابل پیشبینی و تشخیص نبوده، حملات خود را بشکل نامزون طراحی می کند. حمله زیرکانه این دشمن که در پوشش و کذب به درون می خزد به سادگی قابل تشخیص نمی باشد. خارج از دیدگان و امواج رادار در بی رحمی تمام در صدد نابودی کلیسا، تیرهای آتشین خود را بر جماعت خدا می باراند. یکی از دلایلی که تمییز چنین دشمنی، برای بدن مسیح دشوار می باشد این است که تعالیم ارایه شده توسط این مبلغین ناراستی در لباس باورهای مسیحی مزین شده و دروغهای ایشان در قالب آموزه های مسیحی در دسترس جماعت قرار می گیرد. هر دورغ در یک لباس و هر ناراستی در یک استتار حضور خود را آشکار می سازد. بنابراین تمییز و تشخیص آنها لازمه دانش و آگاهی کافی ایمانداران بخصوص شبانان و معلمین، از مارها و عقربهایی می باشد که توانایی مبارزه با نیش زهرآگین آنان که مترصد فرصتی برای مسموم کردن افرادی هستند که در کمال بی توجهی و بی اعتنایی حضور ایشان را در کلیسا تحمل کنند، راکسب کنند.

یکی از این فلسفه هایی که امروز کلیسا با آن دست و پنجه نرم می کند، مکتبی کهن است که آن را به نام “ناستیسزم” می شناسیم. دشمنی که رسولان خداوند با او در خط اول  جبهه می جنگیدند و بسیاری از پدران و رهبران کلیسا در قرون دوم و سوم نوشته هایی را علیه این مکتب ضد مسیحی ارائه دادند. اما آنچه بسیاری از متالهین و اندیشمندان مسیحی متوجه شده اند و در ضمن توجه جامعه مطلع مسیحی را به خود جلب کرده است، احیای این مکتب شیطانی در قرن بیست و یکم می باشد. هرچند استعمال واژه (احیاء) بقول آر. سی. اسپرول گویای حقیقت ظهور این باور نیست، زیرادر واقع این مکتب هرگز از بین نرفت بلکه چون آتشی در زیر خاکستر می باشد که در این عصر معاصر بار دیگر مشتعل شده است. و این بازگشت نه تنها به شکل مکتب جداگانه بلکه از این نیز فراتر رفته نقاب ایمان مسیحی را نیز بر چهره کریه خود کشیده است. یکی از خطراتی که این باور به همراه خود داشته و ایمان راستین مسیحی را به نوعی تهدید می کرد، انعطاف پذیری آن در جای دادن مذاهب و ادیان غیر در بطن تعالیم خودش بود. ناستیسیزم چون زهری در تار و پود مکاتب رخنه کرده آنها را از درون مسموم می کرد.

از انسانی که دائم در حال تکامل فکری و اجتماعی است انتظار می رود که در اندیشه خود رشد کرده به بلوغ فلسفی برسد، تکاملی که به باورهای بدوی پشت کرده در تنویر فکری خود جویای به قول فرنسیس شیفر “حقیقت حقیقی” باشد، اما پس از گذشت دهرها هنوز اندر خم یک کوچه اسیر توانایی و دانش ملعون خویش است.

امپراطوری روم که مهد فلسفه ناستیسزیم در شکل و فرمهای مختلف بود، پس ازگذشت سه قرن از تولد کلیسا با انتشار ایمان مسیحی، کرسی خود را به باور تاریخی کتاب مقدس داده، در سال ۳۳۷ بعد از میلاد کنستانتین، مسیحیت را مذهب رسمی امپراطوری اعلام کرد. و حال پس از گذشت دو هزاره از این واقعه، کلیسای خداوند بار دیگر در برابر تهدید تعلیمات غلط این مکتب که شاید در گمان بسیاری از صحنه روزگار محو شده بود، قرار گرفته است. و این در حالی است که بسیاری در کلیسا بخاطر آشنا نبودن با چنین فلسفه ای و تاریخ مرتبط با آن ناآگاهانه در دام آن گرفتار می شوند.

اما پیش از آنکه به ادامه مطلب بپردازیم، بهتر است که نگاهی به باور ناستیسیزم داشته باشیم.

برخلاف ایمان مسیحی که در کتاب پیدایش به نیکویی خلقت خدا اعتراف می کند و چگونگی ورود لعنت را به این دنیا برای خواننده به تصویری می کشد، ناستیکها بر این باور بودند که، مشکل اصلی بسیار ریشه دارتر از نااطاعتی آدم و حوا بوده و باید این اشکال را در خود خلقت مشاهده کرد. مسئله، ورود لعنت به هستی نیست بلکه وجود خود خلقت می باشد. آنها می گویند که آفرینش دنیا نتیجه خلقت هدفمند خدای نیکو نبوده بلکه حاصل گناه آلود خدای عهد عتیق (دمای ارج) می باشد. ایشان معتقدند که از خدای کامل و والا تشعشات و تلعلوعاطی چون امواج ناآرام دریا ساطع می گردد  و هرچقدر این امواج از او دورتر می شدند شباهت خود را به خدای کامل از دست داده، ناقص و شرور می گشتند. آخرین موجی که از این تلعلوعاط صادر می گردد، آن خدایی است که دنیا را خلق می کند. دنیایی که از ماده شریری که در هستی وجود داشته خلق  می گردد. شخصیت شریر این خدا و استفاده او از ماده جهت شکل جهان، او را در دیدگان ناستیکها بسیار پست نمود داده است. باوری شیطانی و کفرآمیزی که به خدای قدوس و بی همتای کتاب مقدس منصوب گشت اصول اعتقادات ایشان را بنها نهاده بود. تصویری که ایشان از خدا ترسیم کرده بودند بسیار توهین آمیز بوده او را به حد موجودی شریر، پدر مرگ و خودخواه نزول داده بودند. با داشتن چنین تصویر ذهنی از خدا مطمنأ بسیاری از آیات کلام خدا را نیز در جهت اثبات باورهای خود تفسیر می کردند. خلقت دنیا را  نتیجه عمل مغرورانه این خدا دانسته، معتقد بودند که در آخر دنیا او به سزای اعمالش خواهد رسید.

در ادامه این باور، بدن شریر محسوب شده و ایشان تشویق به مهار کردن آن می گشتند، گروهی از ناستیکها نیز با فانی و شریر انگاشتن بدن معتقد بودند که هرنوع برخوردی با این بدن جایز می باشد زیرا که در نهایت محکوم به نابودی است.

کلمه ناستیسیزم از واژه یونانی “نوسیز” که به معنای دانش است نشأت گرفته است. آنها معتقد بودند که نجات و رهایی مبنی بر کسب دانش بخصوصی بوده که تنها در دسترس گروه اندک و ویژه ای قرار داده می شد. دریافت چنین دانشی آنها را از اسارت و بندگی دنیا، ماده و جسم رهایی می بخشید. اگر بخاطر بیاورید وقتی پولس رسول در کوه مریخ حقیقت نجات و رستاخیز بدنی ایمانداران را به گروهی از فلاسفه موعظه نمود، آنها از چنین اعتقادی استقبال چندانی نکردند و کلام می فرماید که تعداد اندکی ایمان آوردند.  (اعمال رسولان 17) برای یک ناستیک رستاخیز بدنی و بازگشت به جسم مادی اندیشه ای واهی بود که نمی توانست آن را به عنوان خبر خوش و انجیل بپذیرد.

ماموریت نخست هر ناستیک آزادی از اسارت این بدن بود و اولین قدم، رهایی از زنجیرههای عهد عتیق و خدایی آن که او را متهم به شرارت و خلقت دنیای شر کرده بودند به حساب می آمد. در این راستا کتب عهد جدید به گونه ای که با چنین باور غیر کتاب مقدسی هماهنگی داشته باشد تفسیر می گشت.

ان. تی رایت در کتاب خود “یهودا و انجیل عیسی مسیح” به خوبی به این تفاسیر و حتی تعالیم کاذب در نوشته های ناستیکی اشاره می کند و می گوید که در نوشتجات این گروه معمولأ شخصیتهای پست در کتاب مقدس تبدیل به قهرمانان ایمان می گردند. یهودا در انجیل خود بجای فردی خائن تبدیل به یک دلاور می شود. دلاوری که به عسی مسیح در آزادی از بدن جسمانیش یاری می دهد. پیتر جونز نیز این را در کتاب خود به نام “بازگشت امپراطوری ناستیک” اشاره کرده می گوید که مار برخلاف تعلیم کتاب مقدس که شیطان و  دشمن خدا معرفی شده است، منور کننده افکار آدم و حوا به جهت نجات ارائه می گردد. در ادامه ایشان بر این باورند که وقتی موسی آن مار برنجی را در بیابان بلند می کند که در واقع نشانه مسیح است، در حقیقت به این مطلب اشاره می کند که او همان ماری بود که در باغ عدن بر آدم و حوا ظاهر گشت. خوردن از میوه درخت معرفت نیک و بد که اساسأ بر خلاف دستورات خدای آسمان و زمین بوده در کتب ناستیکی وسیله نجات و فدیه مریدان این باور می گردد. خودشناسی بر طبق تفسیر نادرست از گفته مسیح که فرمود “ملکوت خدا درون شماست ” (لوقا 17: 21) اصل و آغاز شناخت حقیقت و فدیه کسانی گشت که در طی این شناخت تلاش می کنند و هر کسی که به این دانش رهایی بخش نائل گردد تبدیل به مسیح می گردد.

در راستای آنچه در باورهای ناستیکی مشاده کردیم و با توجه به تعالیم ایشان در مورد کسب دانش و تنویر الهی برای فدیه و نجات این سوال در ذهن من مطرح می شود که آیا مکاشفه و حقیقت بیان شده خداوند کافی نیست؟ چرا باید به دنبال میوه درخت معرفت نیک و بد بود؟ آیا مکاشفه کلام خدا و اراده و فرائض مکتوب او در کتاب مقدس برای ایماندار مکفی نیست و آیا لازم است که برای دریافت مکاشفات روحانی متوسل به عالم دیگر گردید؟

برای سالها ذهن انسان با پرسشهایی در مورد شخصیت و ذات خدا مشغول بوده است. اشتیاق و عطش او برای کاوش اعماق وجود خدا او را لحظه ای آرام نگذاشته، او را در کنکاش شناخت آفریدگار خود سرگردان گردانیده است، و اما امروز خداوند در موهبت الهی خود ما را غرق فیض عظیم خویش ساخته، ذات ناشناخته خود را در کلام شیرینش و شخص مسیح مکشوف کرده است. حقیقتی هر چند جزئی در قیاس با ذات لایتناهی او، اما حقیقتی قابل لمس و شناخت. آنچه مرا به حیرت در می آورد کافی ندانستن چنین منبع قابل اعتماد و عظیمی می باشد که در قالب کلمات قابل فهم در اختیار مقدسین گذاشته شده است. نگاه کردن به ورای وسیله ای که خدا برای ما جهت معرفت خود تعیین نموده، چیزی جز تلاش دوباره ما چون پدرمان آدم در خوردن میوه درخت معرفت نیک و بد نیست. حقیقت ساده، حکم واضح و کلام آشکار خدا را ناچیز و سطحی شمردن و کوشش در استخراج معانی فراسوی آن، به معنی عدم اعتماد به خدا و تقلای بیهوده آغشته به گناه ما در دریافت دانش می باشد. هرچند چنین تلاشی ممکن است جلای شرافت و روحانیت را بر خود داشته باشد، اما به نظر من، رد کردن کفایت کلام و تحریف معنی کتاب مقدس است.

حتمی شما هم مثل من با واعظینی برخورد کرده اید که در قالب کلملات دانشمندانه، با ارائه واژه های یونانی ناآشنا برای شنوندگان بی تجربه، سعی بر تاکید بر اهمیت کسب دانش الهی فراسوی آنچه کلام به ما ارائه داده است می کنند. زیرپای گذاشتن اصول علم تفسیر، بی اعتنایی به قوانین مربوط به آن، دنیایی را در برابر دیدگان ما می گشاید که تحت انقیاد هیچگونه موازینی نبوده، خواننده را با تعالیم کاذب و جهنمی روبرو می کند. این اشخاص معتقدند که مفسیرین می باید کلام را از دو زاویه گونانگون مورد مطالعه قرار دهند.  نخستین دیدانداز، بررسی آن در چهارچوب “لوگوس” (Logos)می باشد، که دارای معنی ای سطحی بوده که فاقد مکاشفه الهی است. جنبه دومی که این گروه معتقدند که در مطالعه کلام باید رعایت گردد، نظر بر متون در بعد “رههما”(Rhema)  می باشد. “رههما” از نظر این اشخاص که حاوی مکاشفه پنهان و معنی روحانی مستور است، تنها برای کسانی که طالب دریافت چنین حقایق الهی می باشند قابل روئیت می باشد.

وجود مراجع زیاد و تسهیلاتی که امروزه برای کاوش در اختیار پژوهشگران قرار گرفته است، امر تحقیق را بسیار آسانتر از پیش ساخته است و شخص با دانش کافی از زبان یونانی و عبری قادر است در پیرامون موضوعات گوناگون کتاب مقدسی به کنکاش پرداخته پاسخی قانع کننده برای پرسشهای خود بیابد. با مراجعه به لغت نامه الهیاتی عهد جدید “کیتل” که منبع موثقی برای بسیاری از پژوهشگران کتاب مقدس بحساب می آید، حقایق دیگری را برای ما بیان می کند. واژگان لوگوس و رهما، برگردان کلمه عبری “دابار” به زبان یونانی می باشد و همانگونه که واژه لوگوس در کتاب مقدس به معنی گفتار یا کلمه استفاده شده، کلمه رهما نیز بکار رفته است. اشتراک مفهوم این کلمات باعث شده است که تمایز معنایی بخصوصی بین این دو واژه وجود نداشته باشد. به عنوان مثال در ترجمه مازراتیک ( نسخه عبری عهد عتیق) کتاب ارمیا باب نخست آیات 1 و 2 از واژه دابار برای کلمه استعمال شده است اما در ترجمه سپتوجیانت (نسخه یونانی عهد عتیق) این کتاب در آیه اول کلمه رههما و در آیه 2 کلمه لوگوس بکار رفته است.

1: کلام (رهما) ارمیا ابن حلقیا از کاهنانی که عناتوت در زمین بنیامین بودند

2: که کلام (لوگوس) خداوند در ایام یوشیا ابن آمون پادشاه یهودا در سال سیزدهم از سلطنت او بر وی نازل شد.

و اگر در عهد جدید به جستجوی این کلمات بپردازیم متوجه خواهیم شد که در متونی چون رساله اول پطرس در باب دوم این کتاب نیز شاهد استعمال این واژگان خواهیم بود. در اول پطرس 1: 23 کلمه لوگوس و در آیه 25 کلمه رهما برای واژه این کلمه بکار رفته استس.

23: از آنرو که تولد تازه یافتید نه از تخم فانی بلکه از غیرفانی یعنی به کلام(لوگوس) خدا که زنده و تا ابدالاباد باقی است.

25: لکن کلمه(رهما) خدا تا ابدالاباد باقی است و این است آن که کلامی (رهما) که به شما بشارت داده شده است.

بنظر می آید معرفی چنین نوع برخورد با متون مقدس تنها ایجاد بهانه و فرصتی است که شخص بجای استخراج حقایق غیرقابل تغییر الهی که اصول و استاندارد برای زندگی مسیحی و اعتقادات ما است در عوض عقاید، باورها و تمایلات شخصی خود را به نام مکاشفات روحانی وارد کلام خدا کرده آن را به دیگران نیز تعلیم دهد. نظر کردن بر کلام خدا با چنین دیدگاهی به معنی زیرپای نهادن موازین تفسیر کتاب مقدس بوده و شخص را مستعد دریافت تعالیم دیوها می گرداند.

و آیا انجیل عیسی مسیح را به عنوان لوگوس به دنیا معرفی نمی کند؟ (انجیل یوحنا 1: 1) عیسی مسیحی که مظهر دیدنی ذات خدا است، عیسی مسیحی که کتاب عبرانیان در مورد او چنین می گوید:

“در این ایام آخر به ما بوساطت پسر خود متکلم شد که او را وارث جمیع موجودات قرار داد و بوسیله او عالمها را آفرید؛ که فروغ جلالش و خاتم جوهرش بوده…”

(عبرانیان 1: 2-3)

پس حال چگونه است که رهما بر لوگوس ارجهیت و برتری دارد؟ عیسی مسیحی که نهایت مکاشفه خدا بر انسان، مسیحی که هستی خدا را برای ما مجسم ساخت، چگونه می تواند از هر مکاشفه دیگری والاتر نباشد؟

تامل بر استعمال چنین واژه هایی و دقت به کوشش ایشان برای دریافت مکاشفه مخصوصی که در کلام پنهان می باشد، ناخودآگاه مرا متوجه به باور کهن ناستیکها می سازد. اعتقادی که امروز در ایمان مسیحی ما به گونه ای رخنه کرده است، ریشه ای که پس از گذشت دو هزاره هنوز خشک نگردیده و رشد درخت شاداب ایمان ما را به مخاطره می اندازد. عدم تمرکز به حقیقت آشکار کلام و قدرت صلیب، حواس ایشان را از او که شایسته توجه است به خود و نیازهای شخصی، برکات مادی و تمایلات ناراست نفس جلب می کند. جای تعجب نیست که بسیاری از واعظین انجیل کامیابی خود را با چنین اسلحه های شیطانی ملبس کرده و به جای وعظ صلیب مسیح به جیب و حساب بانکی و تجارتهای شخصی خود موعظه می کنند.

کلام خداوند بکرات ما را از آغشته شدن به چنین تعالیمی بر حذر می دارد (کولسیان2: 8- 13)(اول تیموتاوس 1: 4)(دوم تیموتاوس 2: 16- 19)(تیطس 1: 10- 16) شاید بسیاری از خوانندگان با گروهی شبیه افرادی مذکور در آیات فوق ملاقاتی نداشته اند و این دلیل تازه ای است که می بایست خدا را بجهت آن شکر گویند، اما متاسفانه تجربه بنده در این باب چندان خوشایند نبوده است. برخورد با معلمینی که بجای تعلیم واضح و مشخص کلام از تجارب روحانی و ملاقاتهای خود با فرشتگان و ارتباط با عالم سماوی سخن می گویند، تجربه چندان خوشایند و بنا کننده ای نمی باشد. پولس رسول به صراحت به ایمانداران در این خصوص هشدار می دهد: “و کسی انعام شما را نرباید از رغبت به فروتنی و عبادت فرشتگان و مداخلت در اموری که دیده است که از ذهن جسمانی خود بی جا مغرور شده است” (کولیسان 2: 18)

جدا شدن از قوه استدلال و عقل و فاصله گرفتن از متن ساده کلام و سپرده شدن به عالم روحانی، تعلیم چندان غریبی نیست که گاه در کلیساها دیده می شود. خوشابحال ایمانداران بیداری که فریفته چنین توهمات و تخیلاتی نمی شوند. زمانی که خود را از اصول ثابت و نمایان کتاب مقدس منفک ساختیم، تمییز و تشخیص حقانیت تجارب برای ما غیرممکن می گردد چون عمدأ از استانداردها و میزان کلام تجاوز کرده به دنیایی قدم نهاده ایم که برای خود محدودیتی قائل نیست. در نظر این فریفتگان متابعت کلام، عقلگرایی و تلاش اتصال به عالم ماورالطبیعه روحانیت می باشد. اصول ساده روحانی در دیدگان این افراد شکل و فرم دیگری گرفته و سادگی ایمان برای ایشان کفایت نمی کند. پرستش صادقانه مسیحیان که عکس العمل ایشان در برابر جلال و شکوه ذات خدا تبدیل به جنگ روحانی و فرصتی برای تجربه های ماورالطبیعه می گردد.  پرستش ساده تبدیل به وسیله ای می گردد جهت فروپاشیدن قلعه های شیطان، سرائیدن جلال خدا مبدل به ایجاد جوی برای دخول به عالم دیگر می شود. زندگی ساده مسیحی شکل و فرم پیچیده ای گرفته شخص خود را در تلاش ورود به مراحل عمیقتر ایمان می بیند. آیا چنین مسیحتی برای شما ای خواننده عزیز آشنا است؟ آیا شاهد چنین تعالیمی در کلیساهای محلی خودمان بوده ایم؟ این مسیحیت آلوده به سم ناستیسیزم است.

بیرق “سولا سکریپتورا” مسیحیان اونجلیکال که به کفایت و مرجعیت کتاب مقدس اشاره داشت امروز در بین این گروه معنای چندان زیادی ندارد. کلام زنده خدا طریقی است که حاکمیت خداوند عیسی مسیح بر کلیسای او آشکار و اجرا می گردد. هر گاه این میزان رفع گردد، مبادی و قواعد سلطنت خداوند نیز از زندگی شخص رخت برخواهد بست. مسیحیان ناستیک که شاید لقب بجایی برای این طبقه از معلمین باشد، تاکتیکهای متنوعی برای عبور از این موازین اختراع می کنند.

این گروه با استفاده از نبوتها به سبک و روشهای مخصوص خود فرصتی را برای معرفی تعالیم کاذب خود پیدا می کنند. آنچه به جماعت تعلیم داده می شود این است که عطای نبوت می بایست فرایندی را برای رشد و شکوفا طی کرده به کمال برسد و لاجرم است از اشتباهات خطاها. ایشان می گویند نبی هر چه در عطای خود امین بوده در روحانیت خود رشد کند درصد خطا نیز به میزان کمتر خواهد شد. چه بهانه ای بهتر از این که جماعت، انتظار وجود خطا در نبوت های این افراد را داشته باشد، چنین روحیه ای فرصتی طلایی برای معلم دروغین در ارایه فلسفه های غیرکتاب مقدسی خود ایجاد می کند.

برخورد شخصی من به دفعات با چنین شبانان، معلمین، “نبیانی”مرا هوشیارتر و زیرکتر از پیش ساخته است تا همیشه کلام خدا را جهت تمییز تعالیم ارایه داده شده بکار گیرم. ایمانداران ساده دل غرق در به اصطلاح روحانیت این فریفتگان شده گمان می برند که تجارب روحانی ایشان در قیاس با این معلمین هیچ می باشد. بظاهر تقرب ایشان با خدا، و عالم روحانی فرصت هرگونه تردید و استفهام را از ایماندارن نابخرد می گیرد. تجربه روحانی بر اصول کلام در چنین فلسفه و باور جایکاه والاتری دارد. زیرا که در تجربه اصول و چهارچوبهای کلام خدا و حقیقت کمرنگ شده، شخص را عاری از کلام حقیقت راهی رویاها می سازد. آنچه ایشان ارایه می دهند بنوعی مهمتر و با ارزشتر از حقیقت آشکار در کلام نمایان داده می شود.

در برابر این بیماری و فلسفه شیطانی چگونه باید رفتار کرد؟ آیا باید چشمان خود را بست و روی خود را بسوی دیگر کرده و اجازه داد دروغ به جای حقیقت در کلیسا انتشار یابد؟

آیا اعتراض بر وجود این باورها تنها درخواستی خودخواهانه می باشد یا براستی وظیفه کلیسا است تا حقیقت را نگاهبانی کند.

حقیقت مقدس است و با ارزشتر از آنکه آنرا بجهت نفع های خودخواهانه خود در کلیسای مسیح قربانی کنیم. پولس رسول با چنین غیرتی برای حفظ حقیقت، شبانان (شیوخ) کلیسای افسس را یادآور می شود.

“زیرا که از اعلام نمودن شما به تمامی اراده خدا کوتاهی نکردم. پس نگاه دارید خویشتن و تمامی آن گله را که روح القدس شما را بر آن اسقف مقرر فرمود تا کلیسای خدا را رعایت کنید که آن را به خون خود خریده است. زیرا من می دانم که بعد از رحلت من، گرگان درنده به میان شما در خواهند آمد که بر گله ترحم نخواهند نمود. و از میان خود شما مردمانی خواهند برخاست که سخنان کج خواهند گفت تا شاگردان در عقب خود بکشند.”

اعمال 20: 27- 30

ادوین کشیش آبنوس

نوامبر 2009

منابع:

Gnostic empire strikes back:  Peter Jones

Gospel of Judas: N.T. Wright

Sufficiency of Christ: John Macarthur

Kittle NT theological dictionary

Renewing your mind: R.C Sproul


شعر جام حیات توسط بیننده گرامی، محمد

اکتبر 9, 2009

2v97typ[1]


زمین: مقصد نهایی ایماندار – بخش دوم

سپتامبر 12, 2009

زمین

رستاخیز عیسی مسیح و تغییر ژرف در باورهای پیشین

  • بسیاری از گروه هایی که در کلیسای اولیه به مسیح ایمان آوردند از نژادهای غیر یهود، از میان امتها بودند. تعداد زیادی از این افراد از دیدگهای افلاطونی حاکم در آن زمان تاثیر گرفته بودند و هنگامی که ایشان به مسیح ایمان آوردند، در باورهای آنها تغییرات بنیادی اتفاق افتاد. این گروه که به بدن به مثال قفسی برای روح می نگریستند در مسیح متوجه اهمیت بدن فیزیکی شده، وعده و امید دریافت بدن جلال یافته را پذیرفتند.
  • یهودیان هرچند به رستاخیز ایمان داشتند، اما هرگز این آموزه نکته مرکزی اعتقادات ایشان نبود. اما بعد از قرن اول این باور جایگاه تازه و مهمی در ایمان یهودیان مسیحی پیدا می کند. اهمیت این آموزه بقدری است که نمی تواند الهیات پولس و حتی یوحنای رسول را جدا و منفک از رستاخیز تصور کرد. این باور چنان در کلیسا ریشه پیدا کرد که گروهی از ایمانداران در سال 177 بعد از میلاد صرفأ بخاطر همین آموزه، یعنی رستاخیز از مردگان مورد جفا قرار گرفته، بسیاری جان خود را از دست دادند.
  • ان. تی. رایت در کتاب خودش “متحیر در امید” می گوید که اگر داستان تولد عیسی مسیح از داخل کتاب مقدس حذف شود ما تنها دو باب از متی و دو باب از انجیل یوحنا را از دست خواهیم داد، ولی اگر آموزه قیامت از مردگان را از کلام بزداییم، تمام کتب عهد جدید بعلاوه نوشته های اکثر پدران کلیسا در قرن دوم را نیز باید نادیده بگیریم.
  • یکی دیگر از تغییرات عمیقی که در باور رستاخیز از مردگان در مسیحیان بوجود آمد، این بود که در باور یهود دیدگاه قیامت بسیار روشن و واضح نبوده، اعتقادات ایشان توضیح شفافی در مورد ماهیت بدن جدید به ایماندار نمی بخشید. بسیاری بر این تصور بودند که بدنهای رستاخیز یافته دقیقأ بصورت بدنهای پیش از مرگ خواهد بود. اما در عهد جدید با تعالیم پولس ایمانداران متوجه شدند که هر چند این بدن چون بدن سابق ما در ابعاد زمان و فضا و ماده خواهد بود اما عنصر و ماهیت این بدن نوین (بدن مبدل شده) متفاوت بوده، دارای خصوصیات جدیدی خواهد بود. یکی از خصوصیات آن، غیرفانی بودنش می باشد؛ به همین جهت است که پولس رسول می فرماید که خون و جسم نمی تواند وارث ملکوت خدا گردد.
  • تحول دیگری که در این آموزه در ایمان یهودیت بوقوع پیوست، استفاده استعاره ای از این حادثه بود. در تاریخ یهود رستاخیز برای اشاره به بازگشت قوم اسرائیل از تبعید بکار می رفت. اگر بیاد داشته باشید هنگامی که عیسی مسیح در مورد رستاخیز خود سخن می گوید شاگردان در کتاب اعمال 1: 6 از او می پرسند: “…خداوندا آیا در این وقت ملکوت را بر اسرائیل باز برقرار خواهی داشت؟” اما استفاده کنایه ای این حادثه در ایمان مسیحی معنی تازه ای پیدا کرده شاهد استفاده تشبیهی از رستاخیز در تعمید آب هستیم. ایماندار با فرو رفتن در آب و برخواستن از آن، اعلام می کند که با مسیح مرده و در او از مردگان قیام می کند.
  • رستاخیز از مردگان بخصوص قیام عیسی مسیح، باور یهودیان را در مورد مسیح را نیز اصلاح کرد. در دیدگان یهودیان مسیح نامیرا بوده سلطنت او بی زوال بود. بر طبق باور ایشان مسیح شخصی بود که برای برقراری ملکوت خدا، با دشمنان خداوند بجنگ رفته، پیروزی و عدالت خدا را برای جهان به ارمغان می آورد. اما بر خلاف انتظارات آنها، عیسی مجری چنین خواسته هایی نبوده و حتی خود مظلوم بی عدالتی های دنیا گشت. نه تنها عیسی به سزای بت پرستان و بی ایمانان نرسید بلکه خود بدست ایشان کشته شد. اما رستاخیز از مردگان عقاید آنها را بلکل تغییر داده در نتیجه بسیاری او را به عنوان مسیح موعود پذیرفتند.

یکی از تصاویر زیبایی که کتاب مقدس در این مقوله برای ما ترسیم می کند در بابهای 21 و 22 کتاب مکاشفه یافت می شود. اورشلیم سماوی به زمین ملحق شده، و زمین و آسمان که دو قطب منفک و مجزایی هستند با تمامی تفاوتشان به هم متصل می شوند. این پیوند فرصتی را ایجاد می کند که کلیسا در موقعیتی استثنایی قرار گرفته قادر شود مقصود نهایی از وجود خود را یعنی انعکاس جلال خدا را به نمایش بگزارد. همانگونه که آدم وحوا در کتاب پیدایش موافق و شبیه خدا خلق شدند تا چون آینه ای جلال خالق خود را انعکاس دهند و با اینکه از لحاظ جنسی و قابلیتهایشان بسیار متفاوت بودند، در اتحاد با هم در نقش زیبای نمایندگان شخصیت پرجلال خالق ایفای نقش کردند، آسمان و زمین نیز در تفوق کامل در هنگام اتصال و پیوند خود، جلال آفریننده آسمان و زمین را متجلی خواهند ساخت. چون پیوند زن و شوهر، دو قطب زمین و اسمان در هم تنیده خواهند شد.

ادوین کشیش آبنوس

اقتباس از کتاب  Surprised by hope نوشته:  N.T.Wright

سپتامبر 2009


زمین: مقصد نهایی ایماندار – بخش نخست

سپتامبر 12, 2009

Earth:the final destination

زمین مقصد نهایی ایماندار

من عازم سمایم                   وطن عزیز

گرچه راهم تاریک است                 ز محنت لبریز

زحمتم کوتاه است                لحظه ای بیش نیست

خداوندا حفظم کن تا رسم آنجا

خداوندا حفظم کن تا رسم آنجا

با حسرت به روی عیسی می نگرم

ز غم دنیا آزاد شود روحم

همراه مومنین همی سرایم

خداوندا حفظم کن تا رسم آنجا

خداوندا حفظم کن تا رسم آنجا

این سرود از سرودنامه کلیسایی ایران می باشد

یک مسیحی پس از مدتی زندگی در ایمان، بصورت خودکار لغت نامه ای را از باورهای خود پرورش می دهد که اشاره گر باور قلبی او می باشد. اما در طی زمان عمق معانی این کلمات از دست رفته، استفاده آگاهانه از این “لغت نامه ایمانی” رخت بر می بندند. نگاه ما به آینده، دنیای بعد از مرگ، آسمان و بهشت نیز از چنین خطری مصون نبوده، در محاورات و حتی مناجات روزانه خود بسادگی از این اصطلاحات مسیحی بوفور استفاده می کنیم و این در حالی است که غالبأ ژرفای معانی این کلمات مورد نظر و توجه ما نمی باشد. تنها کافی است در این خصوص هوشیار بوده بر سخنان خود دیده بانی کنیم، آنگاه در کمال حیرت و ناباوری شاهد تناقض در ادای ایمان خود نیز خواهیم بود.

عدم دقت و التفات ما بر این مسئله پیش فرضهایی را در اذهان ما می پروراند که در نهایت تار و پود ایمان ما را مستسعل می گرداند. شاید بنظر برسد که عدم داشتن باوری صحیح و کتاب مقدسی در مورد نوع و ماهیت زندگی پس از مرگ نمی تواند تاثیر بارزی بر زندگی کنونی ما داشته و خدمات و پرستش ما را مختل سازد. اما تجاهل در باب حیات پس از مرگ که از نکات کلیدی و مهم باور مسیحی است، می تواند مخرب شادابی زندگی مسیحی، امید و پرستش و حتی خدمات ما شود. فلاسفه بنامی چون افلاطون نیز بر این عقیده بودند که دیدگاه و تفکرات شخص در مورد زندگی پس از مرگ کلیدی است در دستان او در تعیین طریق و سبک زندگی وی در زمان حاضر.

اگر دنیای بی ایمان و بدور از شناخت خدا و روحانیت در امر زندگی پس از مرگ دچار آشفتگی عمیق باشد نمی توان بر او خرده گرفت زیرا که بر اعماق حقایق الهی دسترسی نداشته با آن بیگانه است، اما کلیسای فدیه داده شده خداوند در این خصوص بدون علم به حال خود رها نشده است. ادیان و مذاهب موجود هر کدام به نوعی بر این مطلب نگران بوده با استناد بر باورهای خود سعی در ترسیم تصویری نامشخص از این مبحث را دارند. هندوها معتقد هستند که پس از مرگ شخص بارها بصورت متوالی در قالب بدنهای گوناگون به این دنیا آمده تا نهایتأ به تراز کمال برسد. در دیدگان یک بودایی زندگی بعد از مرگ به معنی اتحاد واتصال قطره ای به اقیانوس و از دست دادن هویت انفرادی است. یهودیان اورتودکس بر خلاف مکاتب و فلاسفه دنیا، به رستاخیز از مردگان باور داشته انتظار قیامت از مردگان را می کشیدند.

اما باور ایمان مسیحی چیست؟ ما به چه باور داریم؟ حتمی سروده ای که در آغاز گفتار خود درج کردم را خواندید، و شاید هم با این سروده همصدا بوده در پاسخ به سوال من می فرمایید که وطن ما آسمان است و ما عازم سمايیم.

هر زمان از بهشت و جهنم سخن می رانیم، نخستین تصویری که در اذهان بسیاری نقش می بنند، مکانی جغرافیایی است که هالکین به پایین در جهنم و نجات یافتگان به بالا در آسمان خواهند رفت. شاید برخی این پاسخ را رد کرده بگویند: آسمان مکانی جغرافیایی نیست بلکه مکانی کاملآ روحانی است که یک ایماندار پس از مرگ از جسم خاکی خود آزاد شده، روح او وارد این بعد روحانی گشته که آن را سما یا آسمان می خوانیم.

شاید یکی از دلایلی که چنین پیش فرضهای نادرستی در باور ما وجود دارد، عدم آشنایی ما با ادبیات عبری و الهیات کلام در تمامیتش می باشد. خواننده در مطالعه کتاب مقدس با آیاتی روبرو می شود که در ظاهر اشاره به مکان روحانی می کند که خارج از سه بعد زمان، مکان و ماده ما می باشد.

به عنوان مثال عیسی مسیح در اناجیل بارها در مورد “پادشاهی خدا” صحبت می کند که متی، نویسنده انجیل آن را در قالب کلمات “ملکوت آسمان” به ما ارایه می دهد. کلمه آسمان فورأ تصویر یک فضای روحانی، خارج از دنیای سه بعدی ما ترسیم می کند. مکانی که یک ایماندار سرانجام بدان ختم خواهد شد. اما غافل از اینکه این عبارت به هیچ وجه اشاره ای به دنیای ماورالطبیعه نکرده و آنچه عیسی در ذهن خود داشت، اعلام پادشاهی و یا حاکمیت مطلق خدا بوده که می بایست بر روی زمین آنچنان که در آسمان است به انجام رسد. باید بیاد داشته باشیم که متی نویسنده یهودی این انجیل در نوشتن مژده نجات برای یهودیان از استفاده لقب خدا اجتناب ورزیده آن را با عبارتی چون آسمان جایگزین می کند.

مضاف بر قرائت سطحی کتاب مقدس و عدم آشنایی با ادبیات و فرهنگ عبری، نفوذ فلسفه افلاطونی نیز در این خصوص بی تاثیر نبوده است. رخنه چنین فلسفه یونانیی در ایمان مسیحی، بسیاری را بر این تصور واداشته است که یک مسیحی می بایست از دنیای حاضر و از بدن بی ارزش خود رها شده، در عالم روحانی به خدای خود بپیوندد. این خزینه خاکی در اذهان بسیاری مانعی بر سر روحانیت و وصلت بر معشوق بوده، امید بر آن داریم که از قفس تن خود بگریزیم.

شاید برای برخی تکان دهنده باشد اگر بگوییم که چنین باور غیرکتاب مقدسی که امروز هم در بسیاری از جوامع مسیحی حاکم است (که به عقیده من ناشی از جهالت است و نه سرکشی آگاهانه علیه اصول کلام) متاثر از اعتقاد شیطانی ناستیکی است که در قرون اول و دوم چون خاری بر تن رسولان خداوند آنها را می آشفت. باور ناستیسیزم که البته بجهت تنوع اعتقادات آن، بسختی بتوان برایش تعریفی یک پارچه ارائه داد، معتقد بود که بدنی که ما در مالکیت خود داریم، در ذات شر بوده و مانع روحانیت و رشد عرفانی می باشد. مرگ برای این گروه فرصتی برای فرار از این قفس ننگین بحساب آمده، معتقد بودند که روحهای ما در آزادی در عالم روحانی به وصال خدای راستین خواهد رسید.

تعاریف ناشیانه ما نیز از لعنتی که نتیجه نااطاعتی و گناه است، می تواند معنی و مقصود آفریینده از نجات ما را بلکل مخدوش سازد. باید توجه داشت که زندگی در بدن نتیجه لعنت گناه نبوده و فدیه به قصد آزادی از بدن و زندگی در عالم روحانی بدون حضور جسم فیزیکی تهیه نشده است. اسارت ما به گناه ثمره نا اطاعتی و طغیان بشر بوده و نجات دهنده ما را از غضب خدا، اسارت گناه و برای بازیافت بدنهای ما دست بکار شده، راه فراری برای ما مهیا ساخت. می توان به جرات گفت که درک ما از فدیه ای که جهت برگزیدگان تهیه شده است بسیار سطحی بوده و عمق و وسعت آن هنوز برای ما بطور کامل و واضح آشکار نیست. تاثیر کاری که مسیح برای ما بطور کامل و واضح آشکار نیست. تاثیری کاری که مسیح برای ما بر روی صلیب جلجتا انجام داد از نجات جانها فراتر رفته در نهایت دنیای ما که به همراه فرزندان خدا در درد است را نیز بازیافت خواهد کرد.

بنابراین دیدگاه نادرستی که غالبأ در باورهای مسیحیان جای گرفته است می بایست در زیر نور کلام خدا تصحیح شود.

اجازه بدهید یکی دیگر از بخشهای کلام را که به عنوان پرچم ایمانمان در سفر روحانی خود بارها الم می کنیم را نیز به میان بیاورم.

کتاب فیلیپان در باب 3 آیات 20-21 به نکته مهمی اشاره می کند که فهم درست آن در متن تاریخی آن سرزمین، مهر تاییدی بر ادعاهای فوق می نهد، اما متاسفانه این بخش نیز تبدیل به یکی از تفسیرات ناشیانه کلیسا شده و در جهت تایید این باور که مقصد نهایی ما آسمان است خدمت می کند.

فیلیپی یکی از مستعمرات روم بود و آگوستس پس از جنگی که در سال 44 قبل از میلاد مسیح در این منطقه بوقع پیوست، سربازان بازنشسته ارتش خود را در این ناحیه ساکن نمود. شاید در کنار دلایل بسیاری که او را به مستعمره کردن مناطق مجبور می کرد یکی از دلیلهای او، دور نگاه داشتن سربازان رومیی بود که پس از جنگ و خونریزی هایی که انجام داده بودند می بایست با سکونت در این مناطق استعماری، روم را از خطر فساد این اشخاص مصون نگاه داشته، فرصتی نیز به روم بدهد تا فرهنگ روم از طریق این افراد به سرزمینهای دور دست سرایت کند.

شهروندی روم به بودن در مکان ثابتی چون روم محدود نمی شد بلکه یک شهروند رومی می توانست در فیلیپی زندگی کرده اما از حقوق و مزایای کامل یک رومی ساکن روم بهره ببرد. حال با در نظر داشتن چنین زمینه تاریخی، پولس رسول به کلیسای فیلیپی که از نفوذ روم آگاه بود، نامه نوشته با یاری از مفهوم شهروندی که برای این گروه آشنا بوده استفاده کرده، می گوید که ما شهروندان آسمان هستیم. هر چند در آسمان نیستیم ولی پادشاه آسمان عیسی مسیح از آسمان به زمین آمده تا آن را مستعمره آسمان گرداند. هر چند آسمان از زمین دور است ولی قوانین آسمان بر کسانی که تحت حاکمیت پادشاه آمده اند حاکم است. این بدان معنی نیست که ما زمین و بدن خود را ترک کرده و راهی آسمان هستیم بکله به این معنی است که عیسی خواهد آمد تا شرایط ما را تغییر دهد. او بدنهای کنونی ما را تبدیل به بدنهای جلال یافته خواهد کرد. کلمه کلیدی که باید در این قسمت توجه کامل بدان عطا شود “تبدیل شدن” است.

شاید بتوان به یکی دیگر از بخشهای کتاب مقدس که برداشت سطحی و ناشیانه باورهای نادرست را ایجاد کرده، اشاره کنیم. در بابهای چهار و پنج کتاب مکاشفه با بیست و چهار پیر روبرو می شویم که تاجهای خود را بحضور بره ذبحی انداخته او را می پرستند. مطمئن هستم که این تصویر را نیز در یکی از سروده های کلیسایی در باب آسمان و بهشت می توانید بیابید. اما جالب است بدانیم که این منظره آسمان، در آینده به وقوع نمی پیوندند بلکه این تصویر عالم روحانی در زمان حال در دنیای کنونی ما  است. واقعیتی که هم اکنون نیز وجود دارد ولی در پشت دنیای فعلی و ملموس ما پنهان می باشد. هر دو عالم آفریده خدا بوده و فدیه دهنده زمانی این دو را با هم متصل کرده، در هم ادغام خواهد کرد. اگر بابهای 21 و 22 همین کتاب را مطالعه نماییم، متوجه می شویم که ایمانداران پس از مرگ روحهای سرگردان که در دنیای روحانی معلق هستند نمی باشند، بلکه این وعده برای ما باقی است که اورشلیم سماوی با زمین پیوند خواهند خورد.

کلام خدا به ما وعده می دهد که برگزیدگان خداوند روزی رستاخیز کرده و به آنها بدنهای جدیدی بخشیده خواهد شد. در این تبدیل ما شاهد پیوستگی از حیات پیشین خود بر روی زمین خواهیم بود بطوریکه هویت ما بدون تغییر باقی مانده، هر نفس در هوشیاری از موجودیت خود وارد این مرحله با شکوه از حیات می گردد و اما در عین حال شاهد عدم پیوستگی از حیات اسبق خود خواهیم بود بطوریکه بدنهای ما مبدل خواهد گشت. عبارت تبدیل بدنها، خود نماینگر تحول از یک وضعیت به وضعیت کاملأ جدید است. اما عدم پیوستگی در خصوص ماهیت بدنهای ما می باشد که بگونه ای کاملآ دارای جوهر متفاوتی خواهد بود که ما آن را به نام بدن جلال یافته می شناسیم.

در آغاز خاطر نشان کردم که دیدگاه یهود و کلیسای اولیه در مورد مرگ و اتفاقاتی که پس از آن در انتظار یک ایماندار خواهد بود کاملأ واضح و مشخص بود، آنها معتقد بودند که بعد از مرگ و درست پیش از رستاخیز جسمانی، اشخاص در یک مکان موقتی منتظر رستاخیز بدنهای خویش خواهند بود. این مکان البته مکان دائمی ایشان نبوده بلکه جایگاهی است که ایشان چشم براه بازیافت بدنهای خود هستند. زمانی که در انجیل یوحنا عیسی مسیح در مورد فردوس و یا مکانی که خانه های بسیاری در خانه پدر که برای ایمانداران به نام او تهیه شده است سخن می راند، کلمه “خانه” ای که در این بخش بکار رفته است (کلمه اصلی به معنی مکان زیست و زندگی است) به معنی زندگی و یا توقف در یک جا بصورت موقتی است. این مکان، جایگاه نهایی ما نبوده بلکه به آینده ای که هنوز اتفاق نیافتاده نگران می باشد. بیاد داشته باشیم که مقصد نهایی یک ایماندار رستاخیز از مردگان، احیا و بازیافت بدن او است.

کتاب مقدس در جایی این وضعیت و این مکان را با استعاره خوابیدن به ما معرفی می کند. ایماندارانی که از این دنیا می روند به گفته پولس رسول در مسیح خوابیده اند. اما منظور و مفهوم او این نیست که مقدسین پس از مرگ در خواب روحانی رفته و هوشیاری خود را تا فرا رسیدن رستاخیز از دست می دهند، بلکه مقصود پولس از این اصطلاح اشاره او به مرگ بدن فیزیکی ما است، زیرا که او معتقد است که مردن و از این دنیا رفتن مساوی حاضر شدن فوری ما در حضور مسیح می باشد. شاید جالب باشد که بدانیم که کتاب مقدس این بخش از زندگی ما را با کلمه آسمان معرفی نمی کند.

ادوین کشیش آبنوس

اقتباس از کتاب  Surprised by hope نوشته:  N.T.Wright

سپتامبر 2009


شعر زندگی دیروز توسط بیننده گرامی، مانی

سپتامبر 3, 2009

“زندگي ديروز”

اي ابليس!

تو من را آلوده كرده اي

خدايا

اي نگاه آرزوهاي من

صداي فريادهايم را بشنو

در اوج تاريكي

با زمزمه ي  سياهي

به سوي تو پناه آورده ام

اي رستاخيز اميد

گناهانم را پاك كن

دلي پر از زشتي

پر از بي تو بودن،دارم

مسيح خداوند

بي تو گناه كرده ام

اشك هايم،ستم من است

دردهايم بي داد مي كند

خسته ام

از اينهمه هجمه ي سياهي

كوچه ها هم تاريك

نورها هم تاريك

دستان خالي

قلب ها سياه

دل ها آلوده

همه و همه گناه

اي سپيده صبح

چرا شبنم نمي بارد

من زلال دستانت را مي طلبم

پاك كن!

صداي بغض آلود سياهي را

دستانم كجاست؟

كه دستانت را لمس كند!

اي اميد من

لبخند را هديه كن

اي صداي خلوت من

تا اوج پاكي فرياد بزن

اي خداي زنده

بغض سياه آلود من

دستان خالي من

همه و همه

نشانه بي تو بودن،است

بر من بتاب

روح من را زنده كن

تو را مي جويم

عريان شب گشته ام

به آرزوهايم نخند

من ،من مانده ام

در اوج هياهوي بودن

شرم من،از ديروز من است

امروز را تو محيا كن

قلم پژمرد

تا تو آرايش كني

زنده كني!

و من را متولد كني

مي دانم!مي پذيري مرا

پاك    پاك    پاك

در تو بودن،زيباست

تا جاودانه زنده بمانيم


شعر خوش آمدی توسط بیننده گرامی، محمد

آگوست 27, 2009

تو ای خداوند جهان

خوش آمدی به این مکان

روشن نمودی خانه ات

در محفلی ز عاشقان

عروس این سرا منم

داماد تویی ازآسمان

عطر خوش پرستشم

پیش کش به تو شاه شهان

منجی من خوش آمدی

شادی به قلب من زدی

هستی تو در کنار من

سپاس پروردگار من

ای روح پاک و مهربان

جاری شو بین مومنان

در قلب ما مسکن نما

از بند و غم ما را رهان

اینک کنار یکدگر

با رقص و شادی دست زنان

شکرت کنیم دادی به ما

برادران و خواهران

روح القدس خوش آمدی

شادی به قلب من زدی

هستی تو در کنار من

سپاس پروردگار من

محمــــد

mohammad